امیدوارم همتون خوب و سلامت باشین....
ببخشید یه خورده دیر خبر دادم. من دیگه توی این بلاگم آپ نمی کنم. دارم یه بلاگ توی یاهو ۳۶۰می سازم اگه دوست داشتین آیدیهاتون رو برام بفرستید که دعوتتون کنم به اووون بلاگم.خوشحال میشم...
موفق باشین...............

خداحافظ بدار ای دوست
از این جا تا سحر راهی ست سوز افروز
پیمودن آن را چراغ و نگه ای می طلبد
این جهان را با دلان خسته پیوندی نیست
مرگ آمده و هنوز
از آرامش و شادی نشانی نیست...
تو را تا کی در این دنیا ، در این زندان
امیدی مانّد اندر سینه ات زنجیر در زنجیر
نه دیگر تا به کی خاموش خواهش ماند؟
نه یارای دل و جانی ....
نه امیدی ....نه لبخندی....
تو اکنون سرد و بی دردی
تو اکنون گم شده در خاک و گِل غرقی
تو اکنون در دل قبری...
فقط پیمانه ی اشکی به جا مانده
و آن اسمی که می داشتی و با امید می خواندی شادی....!!

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
کلبه ی مهر و محبت باز شد
کلبه ای معراج هستی بخش عشق
در تمام زندگی یک راز شد
در تمام لحظه ها ی بودنت
قلب من در زندگی آواز شد
رفتنت را به چه تعبیر کنم ؟
که بدون تو دلم از تیرگی ها ناز شد...

ای که از منبر دوست نام و نشانی داری
طلبت می طلبم.....
تا که جان و نظری در بدن است
این دل سوخته را با دو چشمان به راه
از بیابان غم و غصه رهایی بخشی
که دلم منتظر است....
در پی رهگذری خسته ز راه
در پی حرمت بی چون و چرا
در پی یک می از آن بوسه ی عشق
تا که افسوس نباشد سخنم
تا که غم را نشود مُّهر تنم...
گرچه با این همه درد
رهگذرای نیست که مرا یاد کند
نفسم ساز کند
در بیابان ازل دلکم ناز کند...
رهگذاری نیست...!

تو کجایی که به دادم رسی ای صبح امید
تو کجایی که فشانی دل من پر نور و بید؟
شب و روزم پی ، تو ای مه شبهای غرور
تو کجایی ، رخ من مانده به در ، در پی نور!
غم زده دیواره های دل من تازه نبود
تو کجایی که نلرزانی و این دل پر رود....!
دل من در پی دردانه ی دل صبح و سرور
تو کجایی که به حسرت ننشانی و مرور؟
دل پرپر شده ام در پی افسانه نبود....
تو کجایی که ببینی دل من خسته نبود
تو کجایی مست و دیوانه شدم در پی تو
تو کجایی که نگاری ، غریبانه شدم در پی تو!!
من از آن عصر دل آزار زمان خسته شدم...!
تو کجایی که نگه داری دلم ، بسته شدم؟!
من و این آینه تنها ، مانده چون کاغذ خالی
تو کجایی دل من وای ، که دلت گشته محالی؟!!

گویند شب بی ستاره معنا ندارد
پس بار خدایا ستاره ی شبهای تارم کجاست؟
افسوس بارها و بارها در اندیشه ی یک بهانه
یک بهانه برای بودن ، برای سرودن
سالهاست این روح سرگردان
به دنبال تک ستاره ی شبهای ماتم زده اش می گردد...
آخر سرودن این آواز بی ترانه چه فایده؟!
چه حاصل خواهد شد از این غمهای بی پایان...؟
خداوندا یاری ات می طلبم که تویی مرهم و درمان این شبهای بی فرجام...
"یاری ام فرمای"

آینه ها را بشکن
تا تصوری از شادی ها را بنگری ، نه جان کاهی های زمانه...!
پنجره ها را بگشا
تا برای دو روزه ی دنیا تک امیدی را در انتظار باشی
سایه ها را بنگر
این همان سایه ی درختی ست که جان پناهی می کند.
آسمان را نظاره گر باش
تا سوسوی ستاره های فردا را تجسم کنی...
به ندای قلبت گوش فرا ده
آری ، این همان شکوه جاودانه ی خلقت است!!!

زندگی گل سفیدی ست
که در باغچه ی تنهایی رنگ می پراند از روی امید!
زندگی جاده ای ست طول و دراز
که می کشاند آدمی را با کوله باری غم و پایی برهنه
تیغ ها ، پنجه ی یک گرگ و قطره های خون و گل
ناله ، باد نهیبی ست در این تنهایی
من ندانم که دورنگی های آن از بهر چیست ...!
تارهای عنکبوت بر دلهاشان پینه بسته یا دلهاشان سنگی ست
دستهاشان جای یاری نیست ، مهرهاشان پر از دلتنگی ست...
آسمان سینه ی مهر و این زمین سینه ی رنج
خاطره ، یک یاد غریب ، پنجره یک امید به آسمانی شدن!!
تنها خداست که آینه ی احساس تو را می شنود
پس تا توانی به یاد او دل بند
و به آرزویی که شاید – شاید روزی به آن رسی....

دستانت را به من بده
تا جان پناهی سازم به وسعت قامت رعنای تو
و اینک سکوتی در انتظار ماست
مملوء از خاطره و مستی...
و دریچه هایی از دوستی ،
به سوی شاه راهی فروزان تر نظاره گر است.
حال زمان آشتی فرا رسیده ...
ای عشق دل خانه ات را به من اجاره می دهی؟!!

یک قطره اشک ، تلاطمی از ذره ذره ی وجودی ات غم
ساحل اشک ، چشمان خروشانی ست پر از دلتنگی
دلتنگی هایی از بهر دستهای پینه بسته ی خنجر نشان ،
تا امتداد عطش دلها و جانی بی رمق
زخم هاشان تا ابد باقی ست...
قطره قطره ی آن دریای نگاهی سازد تا نهایت بی کران
امواج طوفانی اش کوهها می شکند...
و طوفان آن ناله و آه است
ناله ها چشمه ی نفرین شده ی اندوهند
آه ها منشاء یک حس غریب
غربت، آن نی لبک ناله و آه...!
ای ساحل آرامش کی می رسی به فریادم...؟!!